خرید بک لینک

شعری از محمد بحرانی(جنابخان)_ با تضمین از فاضل نظری:

بر تار و پود عشقِ تو گل کردهایم ما

با صد هزار دست و هزاران هزار پا

بی دست و پا شدیم ولیکن در انتها

"با اینکه خلق بر سر دل مینهند پا / شرمندگی نمیکشد این فرشِ نخنما"

***

نفرین به آبروی گل و گریهی هَزار

نفرین به استحالهی اسفند در بهار

نفرین به دور فلسفهی جبر و اختیار

"بهلول وار فارغ از اندوه روزگار / خندیدهایم، ما به جهان یا جهان به ما"

***

هیچم که غیر هیچ ندارم به قولِ عشق

لرزان چو نور شمع مزارم ز هولِ عشق

سیارهای درون مدارم به حولِ عشق

"کاری به کار عقل ندارم به قول عشق / کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا ؟!"

***

زهر است طعمِ عشق به کامم نبات نیست

کفر است هر چه هست نماز و زکات نیست

فرقی دگر میان حیات و ممات نیست

"گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست / ای خواجه احتیاط کجا؟ ...عاشقی کجا؟"

***

واحیرت این هیاهوی بیقدر خلق چیست؟

پوسیده است جامه و این غیر دلق نیست

غیر از نوای نام تو صوتی به حلق نیست

"فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست / چون رود بگذر از همهی سنگریزهها"

برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 5:28

صفحه بندی